تبليغاتX
طنین سکوت

 

مادربزرگ!
 گم کرده ام در هیاهوی شهر
آن نظر بند سبز را
که در کودکی بسته بودی به بازوی من
در اولین حمله ناگهانی تاتار عشق
 خمره دلم
 بر ایوان سنگ و سنگ شکست .
دستم به دست دوست ماند
پایم به پای راه رفت
من چشم خورده ام
 من چشم خورده ام
من تکه تکه از دست رفته ام
در روز روز زندگانیم
   

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام بهمن 1387ساعت 11:5  توسط گلناز  | 

کودکی هایم اتاقی ساده بود
قصه ای ، دور ِ اجاقی ساده بود
شب که می شد نقشها جان می گرفت
روی سقف ما که طاقی ساده بود
می شدم پروانه ، خوابم می پرید
خوابهایم اتفاقی ساده بود
زندگی دستی پر از پوچی نبود
بازی ما جفت و طاقی ساده بود
قهر می کردم به شوق آشتی
عشق هایم اشتیاقی ساده بود
ساده بودن عادتی مشکل نبود
سختی نان بود و باقی ساده بود 

شعر از شاعر گرانقدر قيصر امين پور

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم بهمن 1387ساعت 11:17  توسط گلناز  | 



Don`t undermind your worth by comparing yourself with others

It is because we are different that each of us is special

Don`t set your goals by what other people deem important

only you know what is best for you

حرمت اعتبار خود را هرگز در مقايسه ي خويش با ديگران مشكن

كه ما هر يك يگانه ايم ، موجودي بي نظير و بي تشابه

و آرمان هاي خويش را به مقياس معيارهاي ديگران بنياد مكن

تنها تو مي داني كه "بهترين" در زندگانيت چگونه معنا مي شود



+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم بهمن 1387ساعت 14:26  توسط گلناز  | 

 

 



دیروز
ما زندگی را
به بازی گرفتیم
امروز، او
ما را ...
فردا ؟
  



+ نوشته شده در  یکشنبه ششم بهمن 1387ساعت 10:53  توسط گلناز  |