تبليغاتX
طنین سکوت

همیشه می اندیشیدم که مسائل شگفت انگیز دست نیافتنی است ...

اکنون از شگفتی ساده ترین ها , شگفت زده شده ام ...


+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم فروردین 1388ساعت 20:20  توسط گلناز  | 

عزيزم :

تو تنها نيستي ...

من كنار تو ايستاده ام ...

تا هميشه ...

سرت را بالا بياور و دستت را به من بده

به آسمان نگاه كن ...

خورشيد هنوز هم مي تابد...

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم فروردین 1388ساعت 22:0  توسط گلناز  | 




امروز یک سال از دیروز بزرگتر خواهی شد
 می دانم
چشمانت انتظار هدیه ای را قدم می زند
هدیه ای خواهم داد
جعبه ای مملو از واژه هایی گنگ
راستی ، گذشت ، مردانگی ، مروت
روزی که آن را باز کردی
شایدموهایت به میهمانی آسیاب رفته باشند
و شاید بزرگ شده باشی
بزرگ...


+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم فروردین 1388ساعت 19:57  توسط گلناز  | 

بهار بهار
صدا همون صدا بود
 صدای شاخه ها و ریشه ها بود
 بهار بهار
 چه اسم آشنایی ؟
صدات میاد ... اما خودت کجایی
 وابکنیم پنجره ها رو یا نه ؟
 تازه کنیم خاطره ها رو یا نه ؟
بهار اومد لباس نو تنم کرد
تازه تر از قصل شکفتنم کرد
 بهار اومد با یه بغل جوونه
 عید آورد از تو کوچه تو خونه
 حیاط ما یه غربیل
 باغچه ما یه گلدون
 خونه ما همیشه
 منتظر یه مهمون
 بهار اومد لباس نو تنم کرد
 تازه تر از فصل شکفتنم کرد
بهار بهار یه مهمون قدیمی
یه آشنای ساده و صمیمی
یه آشنا که مثل قصه ها بود
 خواب و خیال همه بچه ها بود
 آخ ... که چه زود قلک عیدیامون
وقتی شکست، باهاش شکست دلامون
 بهار اومد برفارو نقطه چین کرد
خنده به دلمردگی زمین کرد
چقد دلم فصل بهار و دوست داشت
واشدن پنجره ها رو دوست داشت
بهار اومد پنجره ها رو وا کرد
من و با حسی دیگه آشنا کرد
 یه حرف یه حرف ‚ حرفای من کتاب شد
حیف که همش سوال بی جواب شد
دروغ نگم ‚ هنوز دلم جوون بود
که صب تا شب دنبال آب و نون بود

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم فروردین 1388ساعت 19:7  توسط گلناز  |