خدایا! گربه ای برسان تا همه ی کلاف ها را کلافه کند ....


می شناسمت
چشمهای تو
میزبان آفتاب صبح سبز باغهاست
می شناسمت
واژه های تو
کلید قفل های ماست
می شناسمت
آفریدگار و یار روشنی
دستهای تو
پلی به رویت خداست
شعر : شفیعی کدکنی
عکس : محمد جواد نیرومند
پشتم لرزید ،
آن زمان که سرمای مرگ را احساس کردم
گریه کردم
که می دانم هیچ چشمی بر مرگ من نمی گرید
کسی برای قبر من
شیر سنگی نمی تراشد
پس وصیت می کنم ،
تمام نداشته هایم را
تمام تنهایی هایم را
تمام اشک هایم را
و تمام آرزو هایِی که ، تا ابد آرزو می مانند
با یک سلام و یک خداحافظ ...
آغاز و پایانی بی نظیر را
در یک عمر انتظار مهر و موم می کنم
یک عمر آشفتگی و اشک
با گریه متولد شدم
و در گریه پایانم ...
آری ،
پایان باشکوه تنهایی من
در شمارشی معکوس برای آغازی نو
لبخند به لب چشمانم را می بندم ...
شعر : شمارش معکوس از اسماعیل هاشمی

با خودم فکر می کنم که شاید در تمام زندگی ام به هیچ چیز به اندازه ی عضلات فکم مدیون نیستم ....همیشه ندانسته خسته اش کردم و همه ی تقصیرات رو به گردن اون انداختم ...فکر می کنم یه کم به استراحت نیاز داشته باشه ....
فکر می کنم که خیلی خسته اس ...
یک هدیه ....طنین سکوت ...