می فروشمش ...
باغچه ی قلب شما متری چند ؟
دفتر شعر شما چند خط خالی دارد ؟
محله ی احساس شما پرجمعیت است ؟
چشم خیس زیر بارون چند اتاق خواب دارد ؟
دل کهنه ام به حراج
همه ی خاطرات تلخ و شیرینم
و همه ی دوستانم
و حتی معشوقه ی گمشده ی زیبایم را
همه ی کتاب های خوانده و نا خوانده ام را
صفحات کهنه و خاک گرفته ی گرامافون
صدای ضبط شده ی کودکی هایم را
و همه ی خنده هایم را از روز تولد تا امروز
و همه اشک هایم را
و هق هق های مخفیانه زیر پتو !!!
نمره های بیست کلاس اول
و تشویق های هم کلاسی ها را سر صف
حتی قلب سرخ گوشه ی دفتر مشقم را
و شادی اولین نگاه گرم عشقم را
همه ی شعرهایم را
با خوانندگانش یکجا
و نظرو احساسش را
و همه ی دوستان و دشمنان را با تنفر ودوستی شان
و درد و زجر وشادی و پیروزی هایم را
و سرشار ترین احساساتم بعد از درک یک شعر زیبا
همه ی آنچه دارم و ندارم و داشتم و از دست دادم
و همه ی آنچه که بعد از آن بدست خواهم آورد
را یکجا می فروشم
تا با حاصل آن خانه ای مهیا بکنم که با تو تنها باشم !
شعر از مصطفی موسوی
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم خرداد 1388ساعت 9:52 توسط گلناز
|
+
نوشته شده در دوشنبه هجدهم خرداد 1388ساعت 12:8 توسط گلناز
|

خسته ام از این کویر ، این کویر کور و پیر
این هبوط بی دلیل ، این سقوط ناگزیر
آسمان بی هدف ، بادهای بی طرف
ابرهای سر به راه ، بیدهای سر به زیر
ای نظاره ی شگفت ، ای نگاه ناگهان !
ای هماره در نظر ، ای هنوز بی نظیر !
آیه آیه ات صریح ، سوره سوره ات فصیح !
مثل خطی از هبوط ، مثل سطری از کویر
مثل شعر ناگهان ، مثل گریه بی امان
مثل لحظه های وحی ، اجتناب ناپذیر
ای مسافر غریب ، در دیار خویشتن
با تو آشنا شدم ، با تو در همین مسیر !
از کویر سوت و کور، تا مرا صدا زدی
دیدمت ولی چه دور ! دیدمت ولی چه دیر !
این تویی در آن طرف ، پشت میله ها رها
این منم در این طرف ، پشت میله ها اسیر
دست خسته ی مرا ، مثل کودکی بگیر
با خودت مرا ببر ، خسته ام از این کویر !
شعر از شادروان قیصر امین پور
+
نوشته شده در دوشنبه هجدهم خرداد 1388ساعت 12:7 توسط گلناز
|

امشب به لوح خاطر مغشوشم
یادی از آن گذشته ی دور آید
از قصه های دایه به یاد من
افسانه یی ز سنگ صبور آید
زان دختری که قصه ی ناکامی
بر سنگ سخت تیره فرو می خواند
یاران دل سیاه ، کم از سنگند
زین رو فسانه ، در بر او می خواند
لیکن مرا چو دختر پندارم
هم صحبتی و سنگ صبوری نیست
سنگ صبور پیشکش دوران
سنگ سیاه خانه ی گوری نیست
یاری چه چشم دارم از این یاران ؟
کاینان هزار صورت و صد رنگند
در روی من به یاوریم کوشند
پنهان ز من ، به خصم هماهنگند
اشکم ز دیده رفت و نمی دانم
کاین اشک ها نثار که می باید
وین نیمه جان خسته ز ناکامی
بر لب به انتظار که می باید
شعر از سرکار خانم سیمین بهبهانی
+
نوشته شده در دوشنبه یازدهم خرداد 1388ساعت 11:44 توسط گلناز
|