تبليغاتX
طنین سکوت



شیون فرو نشست
 نامم بر روی سنگ کهنه ای حک گشته بود
 و روز تولدم
من بازگشته بودم
 اینک از شهر آینه ها باز گشته ام
 با عصر دوستی
 و تا پر به خون نشسته تیری از طلای ناب
 می پرسم
این تیر
 که در لای کتف من نشسته بسنگر
 اینگونه پر شکوه
آیا به اختیار در دام این مدار افتاده است
 وین درد جانگزای را باید همیشه تحمل کرد ؟
گفتند :
وین زخم چندان عمیق نیست
 صدای تقه چکش بر روی میز
 محکمه پایان یافت
 آن لحظه بود که دانستم
 هرگز نبوده مرگ نقطه مختوم زندگی

شعری زیبا از نصرت رحمانی
+ نوشته شده در  شنبه بیستم تیر 1388ساعت 15:34  توسط گلناز  | 


طلوع کن

بگذار طلوعت غروب همه ی طلوع های شرمگینانه ی خورشید شود

طلوع کن


+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم تیر 1388ساعت 10:51  توسط گلناز  | 

خورشید جاودانه می درخشد در مدار خویش
 مائیم که پا جای پای خود می نهیم و غروب می کنیم
 هر پسین
 این روشنای خاطر آشوب در افق های تاریک دوردست
 نگاه ساده فریب کیست که همراه با زمین
مرا به طلوعی دوباره می کشاند ؟
 ای راز
 ای رمز
ای همه روزهای عمر مرا اولین و آخرین

شعر : حسین پناهی  

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم تیر 1388ساعت 10:18  توسط گلناز  | 



تا دیروز باور داشتم که اگر چرخی هست ....نباید هیچ سنگی باشد ....

امروز به این ایمان دارم که اگر سنگی نبود ....هیچ چرخی هم نبود ....

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم تیر 1388ساعت 15:49  توسط گلناز  |