
شهر از فراز بام هویداست
پاییز ، برگ های درختان را
با دست های لرزان اوراق کرده است
چشمش هنوز در پی هر برگ می دود
باران ، نوار پهن خیابان را
چون کفش عابرانش ، براق کرده است
وز هر دو سوی ، حاشیه ی این نوار را
دندان برگ های خزان خورده می جود
انواع سوسک های فلزین ، بر این نوار
همواره از دو سوی روانند
این رهروان زنده ی بی جان
با چشم های گرد درخشان
با شاخ های نازک نورانی
بی اعتنا به آدمیانند
من ، از فراز چتر درختان
همراه این نوار نگاهم را
تا دور می فرستم
آنجا که خانه های پرکنده
مانند جعبه های پر کبریت
در پنجه ی حریق خزانند
آنجا که نورهای پس پرده
سیگارهای شامگهانند
آنجا که روشنایی چشمک زن چراغ
سر فصل رفتن است و سر آغاز آگهی
آنجا که عمر آدمی و قامت درخت
در پیشگاه منزلت آسمانخراش
رو می نهند از سر خجلت به کوتهی
آنگه ، من از فراز درختان دور دست
بار دگر به سوی خود آرم نگاه را
در آستان ، نظاره کنم شامگاه را
بینم که زیر بارش ابر سیاه مست
شهر از صدا پر است ولی از سخن ، تهی
بانگ اذان به گنبد افلک می خورد
اما ، کلام حق
در انزوای خانه ی من ، خاک می خورد

![]()
هر كجا هستم ، باشم.
آسمان مال من است. پنجره، فكر ، هوا ، عشق ، زمين مال من است.
چه اهميت دارد گاه اگر مي رويند قارچهاي غربت؟
من نمي دانم كه چرا مي گويند: اسب حيوان نجيبي است ، كبوتر زيباست و چرا در قفس هيچكسي كركس نيست ...
گل شبدر چه كم از لاله قرمز دارد؟!
چشم ها را بايد شست، جور ديگربايد ديد ... واژه ها را بايد شست ....
واژه بايد خود باد، واژه بايد خود باران باشد...
چترها را بايد بست زير باران بايد رفت فكر را، خاطره را، زير باران بايد برد...
با همه مردم شهر ، زير باران بايد رفت.
دوست را، زير باران بايد ديد عشق را، زير باران بايد جست...
زير باران بايد بازي كرد.... زير بايد بايد چيز نوشت، حرف زد، نيلوفر كاشت...

تا مگر شیشه این کاخ به هم درشکند
تا مگر ولوله افتد به دل قصر سکوت
دست در حسرت سنگ
سنگ در آرزوی پرواز است!
شکست سکوت : حمید مصدق